Today is  
 
 
Home
About Dr. Azizi
AboutDr.Azizi,Farsi
Healing the Mind
Memorable
Weekly Articles
Latest Article
What's New
Common Questions
Links
Contact Us





  Username:
  Password:
Remember me
Forgotten your password?
No account yet? Create one
 
Arnold M. Washton, PH.D
هيچ انسانی يکشبه معتاد به الکل يا مواد مخدر نمی شود و هيچ انسانی  يک شبه اعتياد را کنار نمی گذارد .بسياری از معتادين مدتها خود و دوستان و خانوادهخود را گول می زنند پيش از آنکه به ابتلاء خويش اعتراف کنند

کتابی است  Step Zero  
برای همه آنها که در خطر ابتلا به اعتیاد هستند
 
E-mail Print PDF
ادامه خاطرات 4
User Rating: / 2
PoorBest 
Monday, 17 October 2005

 

رواق منظرچشم من آشیانه توست    قدم گذار و فرودآ  که خانه خانهء توست

خواب شیرین سپیده دمان را روزه داران خوب می شناسند و من در چنین رویائی غوطه می خوردم که....

خود را در فضائی وهم آلود و نیمه روشن دیدم . گویی معبری بود که باید به آرامی از آن گذر می کردم.... جاده ای پهن بود و مه گرفته و من در ارتفاع کمی از زمین می گذشتم.
سمت راست جاده سکوهای بلندی به ارتفاع یک متر و به فاصله چیده بودند و بر فراز هر سکو بسته ی پیچیده ای به چشم می خورد.
دقت کردم به نظر آمد که این بسته های پیچیده شده بچه های کوچکی بودند بیجان، کودکان مرده!
هراسم از دیدار  اولین جسد با تکرارشان بر فراز سکوها کم کم به کنجکاوی نیم خفته ای بدل شد. چشم به کودکان بیجان دوخته از جلوی آنها رد می شدم بی آن که توانائی ماندن یا نزدیک شدن به آن ها را داشته باشم شاید پنجمین جسد بود که سرش را تکان داد چشمان بی رمقش را گشود و نگاه نا امیدش را به من دوخت! با وحشت به خود لرزیدم آری این کودک زنده بود امّا چرا آنجا روی سکو ؟

شبح موجوداتی را که از عمق تاریکی می آمدند و این بسته های بیجان را به عمق تاریکی می بردند از دور تشخیص دادم....
باید بیاری اش می رفتم،  این یکی زنده بود حتماً اشتباهی رخ داده امّا عزم این یاری چه بی اثر...    دژخیمان می آمدند و یک یک را می بردند و من در تعلیق کابوس غم انگیزم چشم به او دوخته  بودم که جان داشت و می رفت تا لحظه ای بعد برای ابد نامش در شمار مرده گان در آید.

در این جا بود که ضربه های ملایمی به پنجره اطاق مرا از خواب بیدار کرد نفس هایم به شماره افتاده بود چند لحظه گذشت که دریافتم کجا هستم و مهرام مرد 46 ساله ای که خدمتکار درمانگاه بود با صدای آرامی می گوید " خواب نمانی دکتر...." و من غلتی می زنم که مهرام رفته است.
او همیشه شش و نیم صبح خانه را ترک می کند. بعد از نظافت منزل ،  ظرف های شب را شسته، همه جا تمیز، صبحانه آماده، ساعت 7 مهرام درمانگاه است. او روزها مستخدم سازمان بیمه است.  حیاط را می شوید، جارو می کند، هر کس از راه می رسد به او فرمانی می دهد و او با پای لنگ بدون استثنأ همه را از خود راضی می کند. مهرام از بنّائی هم بی اطلاع نیست از لکه گیری ساختمان و گچ کاری دیوار همه را خودش می کند. آشپزی را هم خوب می داند و هر بار پرسیدیم مهرام ظهر چی داریم؟ جواب می داد " شما چی میل دارید؟" و انصافاً تا به آن روز هر چه خواستیم کرده بود.

زندگی مهرام پریشان تر از آن است که بشود در چند جمله خلاصه کرد می گفت خواهرش از زنان ثروتمند تهران است و فرزندان خواهرش همه مقامات عالیه دارند و خواهرزاده بزرگش رئیس بیمارستانی در آلمان است.
شور و شرّ جوانی را در رکاب دائی اش گذرانده بود.

او قاچاقچی تریاک بود :

 "              نه یک سیر و دو سیر، کمتر از کیلو معامله نمی کرد.  وقتی مشتری می رسید دائی قیمت را می برید، زن دائی که خدا رحمتش کند عمرش را به شما داد . تریاک را وزن می کرد و تحویل می داد و من پول ها را می گرفتم. وقتی می خواستم پول ها را بشمرم دائی می زد تو سرم می گفت: خاک برسر مادر.... تو نباید پول را بشمری همینطور که دسته ی پول رو به دستت میدن باید بفهمی چه قدره....و من آخرش هم نفهمیدم.
پول های دائی رو توی دیوار قایم می کردیم تا این که زن دائی شروع کرد گزارش کردن به پلیس....
دائی هر کجا برای تریاک ها جاسازی می کرد پلیس چند روز بعد خبر دار می شد. بعدها فهمیدیم که رئیس ژاندارمری منطقه با زن دائی رو هم ریخته بود و خدمتش می رسید.

 دائی دید فایده نداره، گفت: خسته شدم، یه سفر برم حج نفسی تازه کنم و برگردم. دائی رفت. یک ماه بعد خبر آوردند که دائی را در مکّه با 2 کیلو تریاک گرفته اند. این جا چقدر پول دادیم و التماس کردیم تا اجازه دادند طیّاره بفرستیم بیاورندش. با طیّاره آوردیمش ولی سوزن موعدی بهش زده بودند. درست از روزی که تحویلش دادند یک ماه بعد مرد.
ارث پدری ام خانه ای بود توی امیریه که فروختم به سی هزار تومان، سی هزار تومان 25 سال پیش .....اونوقت دائی زنده بود. پول ها توی یک دستمال یزدی پیش دائی بود . دست مرا گرفت آورد همان جا که الان پارک فرح است، خیابان بولوار....آن وقت آنجا بیابان بود . گفت پولت رو می خوام دو هزار  متر از این زمین ها برات بخرم. میدن متری 15 تومان گفتم دائی جان کی گفته برام زمین بخری؟ من زمین میخوام چکار؟!
دستمال پول ها رو ریخت رو زمین و رفت. من هم پول ها رو جمع کردم و راه افتادم.
شب ها میرفتم کافه . یه زنی تو کافه بود که می رقصید، من خاطر خواهش شدم. آنقدر رفتم و آمدم و پول به پاش ریختم تا حاضر شد زنم بشه. آن وقت ازدواج کردیم خدا رحمتش کنه چه زنی بود چه زن مهربانی . ازش فقط یه پسر دارم، پسره خیلی باهوشه ولی کسی رو ندارم که بذارتش درس بخونه....

خوب ماشاءالله بچه ها زیادن به خوراکشون هم نمیرسم ،  از زن اوّلم 8 تا بچه دارم، با همین پسرم که مال زن دوّمیه توی یه خونه تهرونن. خودم سرخه حصار کار می کردم واسم حرف در آوردن گفتن مریض ها رو می بره تو اطاقش ،  تبعیدم کردن اینجا. منم اینجا بیکس و کار بودم . یه  شیر پاک خورده نشست زیر پام این زنه رو واسم درست کرد. نمی دونی تا چند ماه اول چقدر خوب و مهربان بود. ولی بعدش شروع کرد به ناسازگاری عیب بزرگش این بود که فحش می داد. حالا از این هم دو تا بچه دارم. پسره 3 سالشه، دختره 6 ماهه است ولی همیشه مریضه.... بسکه مادره شلخته است. دیگه حوصله م رو سر آورد، 4 هزار تومان مهرش بود وام ضروری گرفتم بهش دادم تا حاضر شد طلاق بگیره، حالا ماهی دویست تومان برای خرج دو تا بچه ها بهش می دم    ..... "

راست می گفت زنش شلخته بود ولی صورت قشنگ مهربانی داشت با چشمان سیاه دلپذیری که با تمام بی رمقی نگاهت می کرد و اگر سر به سرش می گذاشتی لبخندی هم می زد. آخرین بار دیشب بود که آمد و بچه را روی تخت گذاشت. بچه ناله می کرد و چشمان بی رمقش را با خستگی و ناتوانی باز می کرد. مادر با فارسی شکسته ای گفت " آقای دکتر بچه م داره میمیره"

بچه را خوب معاینه کردم. باید او را بستری می کردیم حالش وخیم بود و به مراقبت جدی نیازمند بود.
مادر بچه را درآغوش گرفت و گفت " نمیخوام ،  بذار اقلاً توی بغلم بمیره." و اشک حلقه ی چشمانش را پر کرد. دلم سوخته بود اما چاره ای نبود. معرفی نامه را نوشتم و با هزار نصیحت نگاه نگران و دل مضطرب مادر را بدرقه راه شیرخوار عازم به سفر کردم. مهرام با یک کمک پزشک و راننده ،  بچه را به بیمارستان نمازی در قم بردند. در حالی که مادر بیچاره در انتظار تسّلایی مرا برانداز می کرد.

****

خبر را صبح روز بعد در درمانگاه شنیدم
" کودکش دیشب مرده بود...."

از قرار  در بیمارستان متخصص اطفال خانم دکتری است که در  مرخصی بوده و رسیدگی به این کودک به عهده پزشک کشیک بیمارستان افتاده بود و خدا می داند بین کودک و پزشک و واقعیت چه کلنجاری تا صبح برقرار بوده و چه شد که سرانجام پیش از سپیده دم حقیقت پیروز لبخند سردی بر لب، راه گورستان را در پیش گرفته است.
به یادم آمد که دیشب می خواستم آخر شب سری به بیمارستان بزنم امّا رعایت راننده شمالی درمانگاه را کردم که دیروز دوبار تا قم رفته بود.
ایکاش رفته بودم. اگر می دانستم که متخصّص اطفال ندارند نمی گذاشتم کار به دست کشیک شب بیافتد. کار کشیک ها را می دانستم که چه سرسری است، ناسزا گویان به بالین بیمار می آیند و اگر کمی حال بیمار بد باشد قبل از خفتن جواز مرگش را امضا می کنند که نیمه شب پرستار بیدارشان نکند و بعضی شان که مهربانند ، کم دانش اند و بیش از آن چه می دانند می نمایند و صد افسوس که جان از زیر چنگال شان بدر نخواهد برد بیماری که مرگ را در کمین دارد...

طفلک آن شب تا سحرگاه ناله کرده بود و شمع عمرش قطره قطره سوخته بود و مادر آن سوی پنجره سر بر آستان بخش، چشم امید به دست های طبیب مسیحا دم  دوخته بود و سحر گاه جسم بیجان جگر گوشه اش را با تأسف به او تحویل داده بودند تا به خاک بسپارد...

و بشر چه آسان می میرد، چه آسان !

600 ریال خرج کفن و دفن آخرین خرجی بود که ناهید حسنی دخت مهرام را از دنیا و زمانه جدا کرد. یادش کوتاه مدتی پس از وی از صحنه گیتی رخت بر می بندد و با نسیمی بسته می گردد کتابی.

ادامه دارد ....

< Prev
 
Search Now!




  1. - Lovebio-1.mp3
  2. - Lovebio-2.mp3
  3. - Self-Esteem.mp3
  4. - Smoking.mp3


Pearl of the Wisdom

Father to Daughter

 

نکته هایی از کتاب : از پدر به دختر

سال های شگفتی:

رشد روانی دختران به دو موجود نیازمند است

مادری که به او بیاموزد چگونه یک زن باشد

پدری که به او بیاموزد بی نیازی را و شهامت را و حادثه جوئی را و اعتماد به نفس را

پدری که در رفتار با مادر به او بیاموزد که شایسته احترام است و شایسته عشق

 
more...



Pschychology Tests

  Adult ADD Test
  Adult ADD Farsi
  Agoraphobia Test
  Alcoholism Test
  Anxiety Disorder
  Bipolar Test
  Depression Test
  Divorce Test
  Hyperactivity Test